می دانید بیشتر از همه دلم برای چه تنگ شده است؟ برای دیدن کفشهایشان جلوی در خانه ام. وقتی که عصر ها بعد از ساعت ناهار خسته از سر کار برمیکشتند و نیم ساعتی میخوابیدند و باز برمیگشتند سر کار.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
در توصیف mood غالب این روزها باید عرض کنم که به یارو پیام میدهم و سوالی میپرسم و وقتی چند پیام در جوابم ارسال میکند با خودم میگویم ایش باز این یارو پیام داد.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
- همینجا جراحی پوست انجام میدید؟
+ انجام نمیدیم!
- پس چرا نوشتید جراحی پوست انجام میدین؟
+ کجا نوشتیم؟!
- ایناها پشت سرتون : آقای دکتر فلانی جراح پوست
+ اینجا نوشته آقای دکتر فلانی پزشک خانواده !
- نه بالاش نوشته جراح پوست!
+ بالاش نوشته درمانگاه 2 شهید مدنی!
-عه
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
میخواستیم از پارک برگردیم خانه. توی ماشین منتظر خاله بودیم که زباله ها را توی سطل زباله بیاندازد و بیاید. به شوخی و با خنده گفتم الان راه می افتیم و میرویم خانه و خاله مجبور است تا ابد همینجا بماند، خدا را شکر چادر دارد که از گرما و سرما حفظش کند، گفتیم بچه هایش باید خودشان اشپزی کنند و و لباسشهایشان را بشورند، شاید تعطیلات عید توانسیم بیاییم به خاله ای که تا ابد توی پارک جا مانده سر بزنیم. داشتیم میگفتیم و میخندیدیم که صدای دختر خاله ساکت مان کرد: خب میتونه تاکسی بگیره بیاد خونه.
:|
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
Now there is a z :)
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
شما هم موقع استفاده از اسپری، باهاش روی لباستون امضا میکنید یا فقط من اینطوری ام؟ امضای هفته ی قبلم علامت یادگاران مرگ بود. این هفته هم دارم امضای V for Vendeta رو تمرین میکنم.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
دستم سوخت. نه با آشپزی، نه با اتو، نه با اتوی مو و نه با سیخ و سنگ :) سکه ای روی صندلی تاکسی افتاده بود برش داشتم که بگذارمش روی داشتبورد که .... آخ.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
میدانید، شاید ظاهرم خیلی این را نشان ندهد ولی من هم مثل بقیه دخترها عاشق چیزهای گل گلی و صولتی و پروانه ای و جینگیل وینگیل هستم. اما عکس های اینستاگرام را که می بینم تعجب میکنم. اینکه آدم عاشق چیزهای گل گلی و توپ توپی و جینگیل وینگیل باشد دلیل نمیشود خانه آدم پر از این چیزها باشد و در آخر بشود شبیه خانه ی عروسک! مگر آنجا جز خانم کس دیگری زندگی نمیکند؟ مثلا یک مرد؟!
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
بهتر از عروس ما، عروسی پیدا نمی شود
اینقدر که زیبا و نجیب است
گردنبندی طلا به گردن
و کفشی از کتان سرخ به پا دارد
طالعش مانند برفهای دنا روشن است و
کوه خامی را مهریه اش کرده اند.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
داشتم از بازار برمیگشتم. سر پیچ در تاکسی باز شد. خانمای بغل دستی ام عوض اینه منو با اون همه بار و بندیل بگیرن جیغ میکشیدن. نزدیک بودا. خلاصه از کنار این سطور سرسری رد نشید. یک از گور برخواسته اینجا مینویسد.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
اینقدر همیشه خانواده می گویند "اخ ما اخر نفهمیدیم سلیقه ی تو چطوریه" یه کانال درست کرده ام و عکس هر چیزی را که خوشم بیاید فوروارد میکنم آنجا.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
یک حرف هایی هم هست که به هیچ کس نمی شود گفت. بغچه پیچشان میکنم و میگذارمشان یک گوشه ی دلم تا همانجا بماند. بماند برای وقتی که دختر دار شدم.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
گاهی به این فکر میکنم که مثلا اگر هزار سال دیگر توانستم یک کتاب بنویسم، آن را به چه کسی تقدیم کنم. احتمالا پیشکشش میکنم به همکلاسی دانشگاهم که باهم صمیمی نبودیم و تازه کلی کفرم را هم در می آورد، ولی همیشه برای نوشتن تشویقم میکرد. همیشه. مشتاقانه نوشته هایم را میخواند. حتی وقتی گلچین نوشته های دیگران را برایش میخواندم یا میفرستادم، ذوق میکرد. میگفت: بنویس، هر کسی ذوق و سلیقه گلچین کردن نوشته های زیبا را ندارد.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
دایی : فاطمه وای فای رو روشن کن!
فاطمه : من روزه ام محمد یاسین تو برو.
محمد یاسین: مگه وای فای روزه رو باطل میکنه؟
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی
حال امشب را همیشه یادم باشد.
برچسب:
نویسنده: باربد خلیلی